I''m you & you''re me !

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

صدایی که هرگز از گوش تاریخ نخواهد رفت...

سلام دوستان عزیزم این نوشته به مناسبت متولد شدن مایکل جکسون عزیزمه  درواقع من اسم خودشو بیشتر از القابی که بهش دادن دوست دارم  تاحالا بهش فکر کردین؟ مایکل جکسون

 واقعآ چه اسم قشنگی من عاشق این اسمم خود به خود هرجا این اسم رو میشنوم یاد جذابیت عجیب این انسان می افتم جالبه که مایکل از همه نظر جذاب و زیباست درونش احساسات و عواطفش چهرش صداش کارهاش رقصش همه و همه زیباست و آدمو به سمت خودش می کشونه نوشتن احساسم نسبت به مایکل خیلی برام سخته

بهترین لبخند ها تقدیم تو که صمیمانه لبخند هدیه میکنی و صمیمانه در آغوش میگیری و اشکهایم فرش قدمهایت ای کسی که اشک هایت را از دید کودکانی که به انتظار طلوع لبخندت به تو چشم میدوزند پشت شیشه های عینک مخفی میکنی میلاد تو آغاز جاودانگی صدایی است که تا ابد در گوش تاریخ زمزمه خواهد شد صدایی که تمام انسان ها را مجذوب خود کرد صدایی که آوای زمین را کنار گوشهایمان زمزمه کرد و تیمار کردن دنیایمان را یاداور شد

ای کسی که این سالها آغاز گر همه ی خوبی ها شدی به وجودت ایمان دارم به هر قدمی که به پیش میروی و به ذره ذره آنچه در وجودت میجوشد احترام میگذارم ای کسی که نامت بر لوح دلم سالها پیش حکاکی شد هرلحظه و هر زمان یادت در وجودت من جاریست آهنگ صدایت ستارگان را در آسمان شب به رقص می آورد هنوز هم با گره خوردن نگاهم  در نگاهت غرق در شادی وصف ناپذیری میشوم و قسم میخورم در تمام این سالها انسانی به صبر و حوصله و استقامت تو ندیده ام و از این که دلم محفل یاد تو شد به خود میبالم دوستت دارم ای کسی که دوستی های واقعی را نشانم دادی و از اینکه به خاطر وجود توبا دوستانی مثل امیر -  احسان و آیلین عزیزم  آشنا شدم بهترین و صمیمانه ترین آرزوها را برای وجود پاک و زلالت خواستارم و خداوند را به خاطر آفرینش چون تویی سپاس می گویم

29 آگوست یادآور لحظه های خوب زندگی من در کنار صدایی ست که هرگز از یاد وجودم نخواهد رفت   

میلادت مبارک ای کامل ترین انسانی که تا به حال بر زمین زیسته و ای کسی که هر لحظه ام با وجود تو معنای خواصی می گیرد

بهتون پیشنهاد میکنم نوشته ی زبای آیلین عزیزمو هم بخونید :

http://aylin-michael1flower.blogsky.com/

.سحر.


چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387

تولد عشقمه

سلام بدون مقدمه:

کلیک کنید

فقط دو روز مونده!


جمعه 28 تیر ماه سال 1387

واقعآ چرا...

همیشه دلم میخواست یه پرنده یا حیوان خونگی داشته باشم ولی احساس شرمی که از اسیر کردن یک حیوان در من وجود داشت جلوی منو میگرفت تا زمانی که یه همستر خریدم این کوچولوی شیطون و گاهی بد جنس هنوز کاملآ به من عادت نکرده و من احساس میکنم دارم اذیتش میکنم ممکنه بزودی ببرمش یه جایی که با همنوعاش بازی کنه و از این تنهایی آزار نبینه درسته که خیلی دوسش دارم ولی نمیتونم آزادی یه موجود زنده روازش بگیرم برای دل خوشی خودم

...یه موضوعی چند روزه فکر منو بد جوری مشغول کرده

 به پیشنهاد مامانم رفتیم به یه مغازه که پرنده میفروخت چقدر زیبا بودن واقعآ از این فاصله نزدیک هیچ وقت تا جایی که یادمه این همه زیبایی رو یکجا ندیده بودم خیلی سر و صدا بود که متوجه حرفای مامانم نمیشدم فقط داشتم طوطی های رنگ و وارنگ رو نگاه میکردم که یه آن ذهنم متوجه صدای وحشتناک و گنگی شد که بین اون سر و صدا بیشتر از همه منو آزار میداد داشتم دنبال صدا میگشتم که  تازه متوجه شدم کلی آدم هم اونجان ! من اونقدر محو تماشای اون طوطی های بزرگ رنگی شده بودم که متوجه این آدما نشدم یهو پام خورد به یه قفس وسط مغازه  ! وقتی چشمم افتاد به اون قفس بدنم یخ کرد یه میمون کوچولو خودشو به شدت به میله های قفسش می کوبید یه زنجیر سنگین و کلفت گردنش بود ترسیده بود و مدام خودشو به قفس می کوبید اونقدر متاثر شدم که متوجه نشدم اون همه آدم دارن با تعجب بهم نگاه میکنن مامانم میخواست پرنده ها رو بهم نشون بده نمیدونست اینجا برای من وحشتناک ترین جای دنیاست  آروم دستمو بردم نزدیک قفسش اولش میخواست ناخوناشو فرو کنه تو دستم ولی بعد آروم نوازشش کردم اشکم در اومد از توی کیفم یه سیب کوچولو در آوردم بهش دادم همیشه با خودم میوه دارم چون بیشتر موقع ها دلم ضعف میره وقتی میرم بیرون سیب رو خورد از فروشنده پرسیدم

ببخشید آقا میشه بدونم بهای آزادی این میمون رو که آزاد آفریده شده و شما نمیدونم به چه حقی زندانیش کردید چقدره؟

مامانم چپ چپ نگام کرد که یعنی بی ادبی نکن

...آقاهه گفت ۲۳۰ هزار تومن

 به خاطر ۲۳۰ هزار تومن یه حیوان آزاد که وسط جنگل میوه های تازه میخوره ! از آب بارون تشنگیشو رفع میکنه زیر سقف آسمون میخوابه وسعت قلمرو و محل سکونتش به اندازه جنگله  رو توی یه قفس نیم متری زندانی میکنیم میوه های پلاسیده ته یخچالمونو بهش میدیم بهش پفک میدیم !!! زخمیش میکنیم

...به کجا رسیدیم

هیچ وقت باغ وحش رو دوست نداشتم یه بار بیشتر نرفتم اونم زمانی که خیلی بچه بودم ولی یادمه که با گریه اومدم خونه از جایی که این آفریده های خدا رو تو قفس نگه میدارن واسه دل خوشی مردم ! متنفرم

توی اون مغازه پرنده ها اونقدر سست و بی حال بودن که آدم افسرده میشد ! چرا انسان نابود گر شد من نمیدونم

واقعآ چرا؟

"می توانی میان این همه موجود دو پا به اندازه انگشتانت انسان نشانم بدهی؟"

. سحر .